تبليغاتX
فــریــاد ســکــوت

قالب پرشین بلاگ


فــریــاد ســکــوت

ازکلاغ ها شنیده بود پیرـ جادوگری درشهری بنام عذر میتواند هرآرزویی را  برآورده کند

بلاخره روزی تصمیم گرفت پای از خاک مزرعه بکشد وبه دنبال عذربگردد ؛در حقیقت

آرزوی داشتن دل در سینه  وعقل بجای پوشال درسربرای مترسک چوبی رویای کوچکی

نبود. روزهاوشبها ازشهرهاودهکده ها گذشت اما از عذر وجادوگرش خبری نبود.

بالاخره به  جنگل صنوبر رسید وازبلندترین درخت سوال کرد آیا تو میدانی عذر کجاست؟

درخت ‍ پاسخ داد  تابحال  جهانگردان زیادی  برای رسیدن  به   عذر که آنسوی این  جنگل

است  ازاینجا گذشته  اند واگر توهم وقت تلف نکنی میتوانی قبل  از  غروب  آفتاب عذر

را بیابی وهر مسافری که بعد از غروب افتاب امروز به این شهر برسد جادوگرراهرگز نمیابد.

مترسک؛  مهار گسیخته و با آخرین سرعت  حرکت کرد اما ناگهان فریاد کودکی درحال غرق

شدن پاهایش را سست کرد ؛ مترسک بی وقفه خود را به داخل آب رودخانه انداخت و جسم

چوبی اش روی آب شناور ماند پسرک خودش را به روی مترسک کشیدسرانجام جریان آب آن

 دورا بسلامت به خشکی رساند.ولی  اینکار وقت زیادی از او   گرفت وآسمان تاریک  شده

بود .مترسک خسته و ناامید به عذر رسید امامیدانست دیر شده وجادوگر را دیگر  نخواهدیافت

به همین علت  تصمیم گرفت  به محض طلوع خورشید به سمت مزرعه  همان زادگاه  کسل

کننده اش به راه بیافتد.

صبح شدعذر با دروازه های  مرمرسفید و  سنگ ـ فرشهای زمردین زیر تلالوی انوار خورشید

می درخشید براستی عذر واقعا زیبا بود...

مترسک با ناامیدی به  سوی دروازههای شهر حرکت کرد ؛که پیرمردی صدا زد پسرم  آیا پیش

از رفتن نمیخواهی چهره ی خودت را برسنگهای صیقل خورده دروازه ببینی؟!باشنیدن این حرف

مترسک  بی اراده چهره اش را برروی سنگهای مجلل دروازه برانداز کرد!مترسک باور نمیکرد

که دیگر یک مترسک نباشد !و بجای آن چهره ی بی روح ؛ هیبت مردی جوان وبلندقامت رامیدید

با فریادی پرازشور وامید رو به دانای پیر کردوبا ناباوری پرسید :بله بله بله  من آرزو کردم

انسان باشم آیا توهمان جادوگری؟!پیر گفت من جادوگر نیستم .فقط وقتی آرزو کردی انسان باشی

 خداوند به تو نعمت عقل بخشیدوعقل به تو قدرت تصمیم گیری داد تا به دنبال عذر  بگردی  و

آن هنگام که نجات پسرک را از چنگال مرگ برآرزوی دیرینه ات ترجیح دادی پس خداوند تورا

شایسته  دریافت قلبی عاشق دانست؛وبدان چه بسیارند انسانهایی که قلب دارندواحساس ندارند ؛

عقل دارند  ولی قدرت تفکر ندارند...آنها به واقع مترسکان بی روح و بی اراده ی مزرعه لم یزرع

دنیای خویش اند ...

نویسنده:لیلاپیرمرادیان

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11:7 ] [ مهندس شکاک ]

روزهاآفتابی و گرم بود آنقدر که از شدت تابش آفتاب به ناچار چفیه ام را خیس میکردم وبه سر می بستم

وشبها آنقدر سرد می شد که  چنبره می زدم وتا چندساعتی از شدت سرما خوابم نمیبرد .دو روزی میشد

 راه را گم کرده بودم  حتی در قمقمه هم آب زیادی باقی  نمانده  بود .  اما  تحمل درد   سرما وگرما 

برایم سخت تر از تحمل این سرگردانی وفراموشی نبود .                                

آخرین چیزی را که  بیاد می آوردم صدای حاج حسین بود که با بی سیم تقاضای مهمات میکرد که نا گهان  

خمپاره ای بین ما به زمین برخوردوموج انفجار مرا تا چند متر به هوا پرتاب کرد بعداز آن چیزی بیاد

نمی آوردم حتی خودم را هم نمیشناختم ...تنها صدای فریاد های حاج حسین و چندترکش فرو رفته به  بازو و

ساق پایم وان لباس نظامی که بر تن داشتم به من می فهمانددر منطقه جنگی هستم ودیگر هیچ ...

روز سوم دیگرآبی هم نداشتم.. .

تشنه وگرسنه بودم .زخم بازویم سطحی بود اما ساق پایم به شدت درد میکرد و بی اختیاربر روی زمین

کشیده میشد...

گویا همچنان که جسمم بی رمق وبی رمق تر میشد   کم کم بیشتر بیاد می آوردم  چه اتفاقی افتاده. دنیا

پیش چشمانم تار شده بود  به سختیی توانستم خود را به تک درخت نیم خشکی که وسط بیابان بودبرسانم

وبه  تنه اش تکیه بدهم .در افکار پریشانم آخرین صحنه ها را بیاد اوردم   چهره معصوم حاج حسین  و

رشادت هایش را وقتی هردو داوطلبانه برای شناسایی منطقه  تا چند قدمی دشمن جلو رفته بودیم .  

احتمال دادم حاج حسین شهید شده باشد بی اختیار  اشک  از گونه های خونینم سرازیر شد   

ناگاه صدای جوجه گنجشکی از لابه لای بوته  ای که درست  کنار درخت روییده بود نظرم را

به خود جلب کرد خم شدم پرنده هنوز انقدر کوچک بود که  قادر به پرواز کردن نبود. چند دقیقه   بعد

با تعجب متوجه زنبور بزرگی شدم که درست  بالای سر جوجه گنجشک امد وتکه ای خوراکی که بین

پاهایش بود داخل دهان باز گنجشک انداخت و رفت  وچند باری بازگشت و این کار را تکرار کرد.بالاخره

مصمم شدم هرچندبه سختی مسیر زنبور را دنبال کنم... کنجکاوشده بودم  چگونه امکان دارد زنبوری مامور

روزی رسان جوجه  گنجشک  شده باشد!!؟

نزدیک 200متری  ازپروازش گذشت که  متوجه شدم کنار یک چشمه اب زلال فرود امد .به طرف چشمه  دویدم

از فرط تشنگی  در اب زانو زدم و خود را سیراب کردم   هنوز هم در عجب این اتفاق مانده بودم که  چشمم به

 قرص نانی در کنار چشمه افتاد. قرص نانی که تازه وگرم بود!!! گویا  زنبور نه تنها مسوول روزی رسان

جوجه گنجشک تنها بود  بلکه  مامور نجات جان من  از سوی خداوند ی که  وعده امداد غیبی را داده است هم  شده بود......!

 نویسنده :لیلا پیرمرادیان

بر اساس خاطرات برادر جانبازجعفری .سال 1362

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 16:48 ] [ مهندس شکاک ]
روزی پرنده سعادت  بر کلبه پیرزن وپیرمردی که بسیارفقیر اما قانع بودندنشست.پرنده پرسید من2جعبه دارم که اگر یکی از اندو رابدرستی انتخاب کنید امکان
دارد برای ابد زندگی راحتی داشته باشید
پرنده پرسید کدام یک را  میخواهید
جعبه کوچک یا بزرگتر را؟
ان دو گفتند جعبه کوچکتر!
پرنده رفت ودرب جعبه باز شد برق طلاهای درخشان چشمان فقیر پیرزنوپیرمردرانوازش میداد
!!
پیرزن همسایه که موضوع را شنیده بود با خود گفت :ان دو
چقدر احمق بودند جعبه بزرگتر بی شک طلا های بیشتری  داشته
و فکر کرد اگر روزی پرنده رابیابد جعبه بزرگتررا خواهدخواست.  
از قضا سال بعد پرنده باز امدواین بار از پیرزن طمعکار پرسید کدام یک از دو جعبه را میخواهی؟
پیرزن پاسخ داد معلومه بزرگترین را میخواهم!
پرنده سعادت پروازکردو در کرانه اسمان ناپدید شد
ناگهان درب جعبه باز شدو حبابی از ان بیرون امد
پیر زن به دنبال حباب میدوید اما حباب همچنان بالا وبالاتر میرفت
بالاخره به سقف خانه برخورد وترکید
اما!
درون حباب پراز خالی بود!!!!!!!!
      
نویسنده:لیلا پیرمرادیان

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 21:17 ] [ مهندس شکاک ]

سلام،عید همتون مبارک،ایشالا که نماز روزتون قبول باشه

امروز می خوام یه داستان از یه دختر شهید بگم،یه دختری که 12 یا شایدم 13 سالش باشه،دختری که نهایت آرزوش اینه که باباش رو سرش یه بار دست بکشه،این داستان رو اونایی که بابا ندارن بهتر از ما درک میکنن،بخصوص اونایی که اصلا باباشونو ندیدن........

زمانی که جنازه شهدا رو بعد از تفحص گذاشتن تو تابوت،دیدید که،چند تا استخون رو که میارن اندازه قنداق یه بچه میشه،یه ماشین که تابوت ها روش بودن و تشییع جنازه میکرده حرکت نمیکنه،یه موقع بی سیم میزنن به سرداری که مسئول تشییع جنازه ها بود،گفتند صبر کن،گفت چی شده؟گفتن راننده این تریلی حرکت نمیکنه،میگه سردار باید بیاد و ببینه،سردار اومد،گفت چی شده؟چرا حرکت نمیکنی؟راننده گفت جلو رو نگا کن،دید یه دختر 12/13 ساله جلوی تریلی دراز کشیده،گفت دختر خانم چرا اینجا خوابیدی؟دختر گفت مسئول این کار شمایین؟گفت آره،دختر گفت به یه شرط از اینجا بلند میشم،وگرنه این ماشین باید از رو من رد بشه،گفت آخه چرا؟مگه تو میخوای مراسم رو بهم بریزی؟مگه نمیدونی مقام شهدا رو؟؟دختر گفت چرا میدونم،اما اینو گوش کن،یه عمره آرزومه دستم تو دست بابام باشه،یه عمره آرزومه بابام رو سرم دست بکشه،امروز شنیدم جنازش تو تریلیه،یه خواهش دارم،گفت چه خواهشی؟دختر گفت میخوام تابوتشو بیاری،من استخون های بدن بابام رو ببینم،گفت اسم بابات چیه؟دختر گفت اسم بابام اینه.......،تابوت رو پیدا کردن،دوتا سرباز گذاشتنش پایین،در تابوت رو باز کردن،کفن رو در آوردن و گذاشتن رو تابوت و بنداشو باز کردن،دختر اومد نشست مقابل این تابوت،مقابل کفن،گفت سردار یه سوال دارم ازتون،سردار گفت چه سوالی؟؟دختر گفت به من بگو استخون دست بابام کدومه؟؟یه استخون رو دادن دست این دختر،دختر استخون رو گرفت تو دستش جلو مردم و گفت:

مردم آرزو داشتم بابام دست رو سرم بکشه،امروز میخوام بگم ای کسایی که دوست من هستین،امروز به آرزوم رسیدم،دختر استخون دست باباشو کشید رو سرش..................

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 0:9 ] [ مهندس شکاک ]


نماز و روزتون قبول باشه ایشالا..

امروز یه داستان رو میخوام بگم که دیشب از شبکه 2 میشنیدم،خیلی قشنگ بود،در مورد توبه کردن بود،میگفت که خدا چقدر از توبه کردن ما خوشحال میشه،این یه قصه ی واقعیه که میگم الان.....

یه روزی یه کفتر بازه بود که رو پشت بوم بود،با کفتراش بازی میکرد،یه کفتر جلد داشت که خیلی با این کفتره مأنوس بود،یه چند وقت این کفتره رفت،هی میومد با این کفترا بازی میکرد ولی دلش پیش اون کفتره بود،سراغشو میگرفت،یه روز نشسته بود با این کفترا همین جور بازی میکرد یهو دید یه کفتر اومد پیشش نشست،نگا کرد دید کفتره خودشه،کفتره رو بغل کرد،شروع کرد بوسیدنش،هرچند دقیقه نگاش میکرد،قربون صدقش میرفت،دست میکشید روش،گفت خودتی؟کجا بودی تا حالا؟میدونی چی کشیدم نبودی؟میدونی هر کفتری رو میدیدم یاد تو بودم؟کجا رفته بودی؟آب و دونت چی شد؟رو پشت بوم کی بودی؟هی با این کفتره حرف میزد،همینجور اشک میریخت،یه وقت نگا به کفتره کرد،کفتره رو ول کرد،به آسمون نگا کرد،گفت خدایا،منه کفتر باز از برگشتن این کفتر انقدر حالم عوض شد،انقدر زوق کردم،انقدر کیف کردم،منه کفترباز با برگشتن کفترم ای حالی شدم،خدایا میگن تو از برگشتن بنده ی گناهکارت،از توبه ی بنده ی گناهکارت بیشتر از این خوشحال میشی،بیشتر از زنی که نازا بوده و و بعد از چند سال بچشو میارن جلوش چقدر خوشحال میشه،خدایا میگن تو بیشتر خوشحال میشی،خدایا یعنی اگه منه کفتربازم برگردم،تو هم انقدر خوشحال میشی؟

برگشت،رفت کجا؟رفت مشهد،خونه و زندگی رو فروخت رفت مشهد،تو مشهد زندگی کرد تا از دنیا رفت.

بچه های ماه عزیزیه،روایت هست که میگه خدا از هیچی بیشتر از توبه ی بنده ی گناهکارش خوشحال نمیشه....

به نظر من این ماه و مخصوصا این شبا میتونه تاریخ تولدی دوباره باشه برامون..

ممنون از حضورتون..

 

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 16:51 ] [ مهندس شکاک ]

سلام دوستای خوبم

امشبم یکی از شنیده هام از طلاییه رو واستون میگم

یکی از دوستا تو نظرات میگه چیه؟زدی تو خط اشک در اوردن،بچه ها اینایی قصه هاییه که باید بدونیم تا وقتی خواستیم کاری انجام بدیم بدونیم چه کسایی بودن و رفتن تا انقدر راحت بتونیم کارامونو انجام بدیم.

یه شهیدی رو از طلاییه پیدا کردن که 13 سال زیر خاک طلاییه،که یک سال زیر خاک طلاییه جنازه بمونه میپوسه،سالم در اومد،تعجب کردن،چه این چه شهیدیه،چه سری داره،خدا رحمت کنه علمدار روایت گری،حاج آقا ضابط،میره کاشان دنبال خونوادش،وقتی با مادر شهید صحبت کردن گفتن،مادر چیکار کردی،این بچه کی بود،چرا این شهید سالم در اومده،(مادر شهید اگه بخواد مگه میشه اجابت نشه،مادر شهیده،تو قیامت میگن شهید رو میارن تو محشر،میگن خوب این که شهیده بره تو بهشت،میره دم در بهشت بر میگرده وای میسته،خطاب از خداوند میرسه چی میخوای؟برو بهشت،میگه آخه من تو این دنیا یه مادری داشتم،یه پدری داشتم،من بدون پدر مادرم کجا برم،میگن حساب اعمال اونا رو نکنید،اونا هم بیان برن تو بهشت،دستان مادر و پدر رو میگیره جلو ما میرن تو بهشت شهید مادرشم ارزشمنده،فرزندشم ارزشمنده،همسرشم مستجاب الدعوس،چه برسه مادرش)گفت رفتن کاشان به مادر شهید گفتن آخه این سرش چیه؟

گفت ما ساله گذشته رفته بودیم حج،12 سال چشم انتظاری کشیدم،مردم یعقوب پیغمبرخداس،12 پسر داشت،یه یوسفشو گم کرد،چشاش نابینا شد در فراق یوسف،مادر شهیده،گفت رفتیم حج،وقتی وارد مدینه شدم،چشام به گنبد قشنگ پیغمبر افتاد،دلم شکست،یاد پسرم افتادم،شروع کردم گریه کردن،از پیغمبر شکایت کردن،گفتم یا رسول الله خیلی از مادرای شهدا لااقل یه پلاک از فرزنداشون براشون اوردن یه جا دفن کردن شب جمعه برن درد دلاشونو بکنن،من بی خبر از بچمم،بعدم شروع کردم با انگشتم گنبد پیغمبر رو نشون دادن،گفتم خدا شاهده،اگه بچه ی من میخواد جنازش بیاد،سر سوزنی از انگشتشم نباید کم باشه،پیغمبر مگه میتونه بگه نه به مادر شهید...

گفت وقتی برگشتیم از حج،زنگ زدن بعد از چند روز گفتن بیاین جنازه پسرتونو ببرید،رفتیم دیدیم انگار پسر ما انگارهمین الان شهید شده......

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 23:11 ] [ مهندس شکاک ]

آقا یا خانم آتش سرد،شما میگی از همه جوانب نگا کن،اما خودت فقط یه جنبشو داری نگا میکنی و حرف میزنی،تو فقط اومدی این سهمیه کنکور رو میبینی،چرا اون همه سال که درس میخونی،چه دبستان یا راهنمایی یا دبیرستان رو نمیبینی؟؟

اصلا میدونی این خونواده ها با چه وضعیتی درس میخونن؟اونایی که بابا ندارن یا اگه دارن بدنه سالم نداره یعنی چی؟

همه ی اون سالها زیر سایه خونوادت با ناز و نعمت درس میخونی معلون نیست؟

اونوقت نوبت این بنده خداها که میرسه میگی سهمیه دارن؟اگه کسی واسه دانشگا دولتی بخونه و واقعا تلاش کنه حاضرم قسم بخورم که قبول میشه،اگه دانشگا دولتی قبول نشدی نذار بجای اینکه سهمیه خونواده شاهد بوده،الکی هم خودتو گول نزن با این حرفا..

امشب خواستم بازم از شهدای طلاییه بگم،اما یه حرف از مادر یه شهید یادم اومد،عمه ی بابام میشه،پسرش رفت جنگ دیگه هیچی ازش برنگشت،حتی یه خبر که آیا شهید شده یا اسیر..

چند سال پیش یه تشییع جنازه نمادین براش گرفتن،بجای اون جوون رعنا فقط چند تکه پارچه تو قبر گذاشتن،مادرشم بالای قبرش،میدونی مادرش چی گفت؟؟

گفت : کریم،مادر تو رفتی واسه وطنت،واسه ناموست جنگیدی،بهت افتخار میکنم،اما نگفتی یه مادر دارم که چشم انتظارمه،چرا یه خبر از خودت بهم نمیدی.....

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 0:10 ] [ مهندس شکاک ]

طلاییه میدونید کجاست؟

طلاییه جاییه که وقتی حاج مهدی باکری،شب عملیات وقتی رد میشد دید جنازه ی برادرش حمید باکری رو زمین افتاده رد شد و رفت،هرچی فریاد زدند آقا مهدی جنازه حمید رو برگردون،گوش نکرد و رفت،آخر در مقابل اسرار فرمانده از پشت بی سیم جواب داد:آخه اینایی که اینجا افتادن همشون حمید باکری هستن،کدومو برگردونم؟؟

خواهر باکری میگه:ما سه تا برادر داشتیم هر سه تاشون شهید شدن هیچ کدوم جنازه هاشون به ما نرسید،یکی علی باکری بود که زمان طاغوت،ساواک شاه علی ما رو دستگیر کرد،بدنشو تکه تکه کرد هیچی از جنازشو به ما ندادند،داداش حمید ما هم که آقا مهدی تو خیبر تو طلاییه جا گذاشت و رفت،خود آقا مهدی هم تو وصیت نامش نوشته بود:خدایا از تو میخوام وقتی کشته میشم،جسدم پیدا نشه تا من یه وجب از خاک این دنیا رو اشغال نکنم،تو عملیات بعدی افتاد تو دجله جنازشو آب برد،هیچ کدوم از سه برادر بر نگشتند..

طلاییه جایگاه همچین شهداییه..

بعضی ها تا چیزی باشه میگن سهمیه دارن خونواده های شهدا و جانبازان،چرا فقط اینو میبینید؟

چرا وقتی چیزی رو حس نکردین دربارش حرف میزنید؟

هیچوقت خودتونو جای خونواده های شهدا گذاشتید؟هیچوقت فکر کردین چی میکشن؟انگشت دستتون یه ذره خراش بر میداره،مادراتون شب خوابش نمیبره،فکرشو بکنید یه مادر سه پسرشو از دست بده،به نظرتون این امکاناتی که بهشون میدن جای زخم دلشونو میگیره؟

دوست دخترتون یا دوست پسرتون باهاتون یکم تند صحبت کنه تا آخر عمر یادتون نمیره،اون مادر یا خواهر یا برادر،یکی از اعضای خونوادشو از دست داده،یکم فکر کنید،گول حرفای غربی ها رو نخورین بچه ها..

بازم براتون میگم از طلاییه..

فعلأ..

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 23:0 ] [ مهندس شکاک ]

سلام

از داستان گذاشتن دیگه خسته شدم،خیلی تکراری شده واسم

خیلی فکر کردم که از چی بنویسم،نمیدونستم از چی بنویسم،یادم اومد یه بار یه جا نشسته بودم،خیلی به شهدا و جانبازا توهین شد،اونموقع کاری نکردم،بعد یه مدت یه بلایی سرطرف آوردم که فک نکنم هیچوقت یادش بره..

الان به فکرم رسید از همین شهید ها و جانبازایی بنویسم که عشق منن،همه جوره حاضرم بهشون خدمت کنم،بیشتر دوستا که الان اینجا به جز اونایی که مناطق جنگی زندگی میکنن اکثرا به صورت تئوری یا همون تعریف ها و فیلم ها که میبینن با جنگ آشنا هستن،ولی من یا بیشتر بچه های خوزستان با خود جنگ آشنا هستن،تو جنگ نبودیم ولی داریم با خاطراتش زندگی میکنیم..

تا حالا اومدین یا اسم طلاییه رو شنیدین؟؟

بخدا طلاییه طلاست،از حالا هروقت تونستم دربارش براتون مینویسم،اتفاقاتی که توش افتاده،خوبه بدونید،الان یکیشو براتون میگم:

یه روحانی از راوی های راهیان نور تعریف میکرد،یه بار بعد از سخنرانی تو طلاییه یه آقایی من و کنار کشید و گفت اینجا کجاست؟

بهش گفتم شما کی هستین؟

آقا گفت:من دکتر جامعه شناسی هستم،13 ساله که آمریکا زندگی میکنم

روحانی پرسید؟خوب اومدین اینجا چیکار؟ایرانی مقیم آمریکا وقتی میاد میره کیش،لب دریا،اینجا بیابونه،ماله دیوونه هاست..

دکتر گفت:دست رو دلم نذار که خونه،فکر کردم میرم آمریکا یه فرمولی چیزی از غربی ها میگیرم میام جامعمو به رشد میرسونم،اما همه نظریه های غربی ها به گِل نشسته،موندن،اومدن میگن برین ببینین اینا تو طلاییه،فکه و شلمچه چی نشون این جوونا میدن که اینقدر استوار پای آرماناشون میمونن،

بچه ها تورو خدا هرچی از دهنتون در میاد به شهیدها و جانبازا نگین،خیلی به گردنمون حق دارن..

بازم میگم براتون..

 

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 0:4 ] [ مهندس شکاک ]
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است." "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين
مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند،
همانجا مي‌مانند...

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 20:26 ] [ مهندس شکاک ]
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.

عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 22:10 ] [ مهندس شکاک ]
سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 15:29 ] [ مهندس شکاک ]
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 22:31 ] [ مهندس شکاک ]
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 22:42 ] [ مهندس شکاک ]
روي جدول هاي کنار خيابان مي نشيند و با نگاهش دنباله جدول را مي گيرد: سياه، سفيد، سياه، سفيد...
با خودش مي گويد کاش جدول ها را رنگ ديگري مي زدند مثلا سبز و آبي. نه، نه‌...سبز و آبي قشنگ نيستند بايد همه آن ها را قرمز مي کردند. بله قرمز رنگ گل سرخ...
صداي رد شدن ماشين ها را از خيابان مي شنوم. دستش را توي جيبش مي برد و مداد قرمز کوچکي را در مي آورد و شروع مي کند به
رنگ زدن. گوشه جدول سفيد، قرمز مي شود. در ذهنش جدول هاي سرتاسر را سرخ مي بيند و خودش را که روي آن ها نشسته و آدامس هايش را مي فروشد. مي خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژوليده اي از راه مي رسد و گوشش را محکم مي گيرد و به دنبال خود مي کشد. در همان حال سرش داد مي زند که چرا نشسته و آدامسش را نمي فروشد. او چيزي نمي گويد و مداد قرمز کوچک را پرت مي کند به طرف جدولهاي سياه، سفيد، سرخ!

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 18:37 ] [ مهندس شکاک ]
در حمامهای عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرکهای آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرکهای خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد. روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید : یا شیخ به من بگو که رسم جوانمردی چیست؟
شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد به چشم او نیاوری

[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 18:35 ] [ مهندس شکاک ]
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا'' امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا'' امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم !

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 22:24 ] [ مهندس شکاک ]
 

 

 

باران که می بارد خیلی چیزها می آید.

شادی، غم، دلتنگی، خدا، مهربانی، انتظار، زمین،آسمان،

کودکی، خنده، گریه،بازی، خاک، دور، نزدیک، توپ،

 دوچرخه، قایم باشک، مهر، شعله...

پیام از خدا:

دستت را زیر باران بگیر.

 به اندازه ی قطره هایی که توانستی بگیری دوستم داری.

 به اندازه ی همه قطره هایی که نتوانستی بگیری من دوستت دارم!

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 22:11 ] [ مهندس شکاک ]
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 15:30 ] [ مهندس شکاک ]
سرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :


- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :


- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .



- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .



صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .



صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .



صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.



صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .



صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 19:27 ] [ مهندس شکاک ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
اگه خواستین در مورد من بدونید پروفایلم فعاله
امکانات وب